#لالایی_بیداری_پارت_349

دستهاش و فرو برد تو جیبش و یه ابروش و داد بالا و سرش و کج کرد و آروم گفت: چرا حرف نزنی؟ ببین حرف زدی چقدر خوب بود. حالا آروم شدی؟
آروم شده بودم از همون گلمه ی اولی که شروع کرده بودم و با هر جمله ای که می گفتم آروم می گرفتم. چیزهایی و گفته بودم که بعضیهاشون خیلی مسخره بودن ولی چیزهایی بودن که شاید بارها تو سکوت و تو ذهنم ازشون گله کرده بودم و حالا... با صدای بلند گفته بودم.
سرمو انداختم پایین و آروم گفتم: بلند گفتمشون. مجبورم کردی...
سرش و دوباره آورد پایین و با لبخند گفت: اگه بازم خواستی حرف بزنی بهم بگو تا مجبورت کنم.
آروم نگاش کردم. گفتم مجبورم کرد ولی در واقع خودم منفجر شدم و همه رو ریختم بیرون.
من: نباید میگذاشتی حرف بزنم. نباید می گفتم. نباید. چرا انقدر می پرسی؟ چرا می خوای همه چیزو بدونی؟ چرا باید بگم؟
آیدین: که آروم بشی. یکی باید به حرفهات گوش کنه؟ به کی میگی؟ السا؟ افروز؟ مامانت؟
اخم کردم از اینکه میدونست به هیچکی هیچی نمیگم حرصم گرفته بود. رومو برگردوندم و در حین چرخش گفتم: به تو هم نباید بگم.
دو قدم برداشتم که گفت: چرا اتفاقاً فقط باید به من بگی. چون من گوش می کنم.
دستی تکوت دادم مثل مگس پروندن شاید یه معنیش این بود که " بی خود نگو" یه قدم دیگه برداشتم که با حرفش میخکوب شدم.

romangram.com | @romangram_com