#لالایی_بیداری_پارت_346

خشک گفتم: نه.
سرش و پایین تر آورد تا بتونه صورتم و که رو به زمین بود و ببینه.
آیدین: اما من شک دارم. رفتارت یه چیز دیگه ای و میگه.
پر حرص سرم و بلند کردم و تیز نگاش کردم. با سردترین صدام گفتم: رفتار من زبون نداره که چیزی بگه. با اجازه من کار دارم.
از کنارش رد شدم که برم با دو قدم دوباره اومد جلوم ایستاد و گفت: تو چته؟ چی شده؟ چرا این جوری می کنی؟
آروم بود. دستهاش و آورده بود جلوی من و سعی می کرد با اشاره بهم بگه آروم باشم. بدتر حرصیم می کرد.
چشمهام و بستم. دستهای لرزونم و مشت کردم تا آروم بشم. کلافگی، بی حوصلگی، همه ی اتفاقات بد این چند وقت درگیریهام با خودم همه اش به مغزم هجوم آورده بود و ظرفیتم و تکمیل می کرد.
سعی کردم آروم باشم. با چشمهای بسته اما صدای لرزون گفتم: من چیزیم نیست. اجازه بدین برم.
آیدین: چیزیت نیست؟ پس لابد منم کورم. فکر کردی حالت و نمیبینم؟ چی شده؟ بهم بگو؟
اعصابم دیگه خورد شده بود. پر حرص چشمام و باز کردم و تیز خیره شدم تو چشمهاش داغ بودم با کلی خشم اما صدام آروم بود و تُنش پایین.

romangram.com | @romangram_com