#لالایی_بیداری_پارت_341
و حالا...
با دیدنش دست و پام دوباره می لرزید و میدونم بی ادبانه یا شاید ناجوانمردانه و بی تفاوت جوابش و دادم طفلی گ*ن*ا*ه داشت.
برای سرکوب حسم تک سرفه ای کردم تا به خودم بیام. از پله ها بالا رفتم و از مامان شراره فشار سنجش و گرفتم و برگشتم خونه. مامان یکم فشارش پایین بود یه چیز شیرین خود تا سرگیجه اش بر طرف بشه.
کیفم و لیست خرید و برداشتم و ازش خونه زدم بیرون.
این چند روزه به شدت عصبی بودم و دیدن آیدین بدترش کرده بود. مثل معتادی که می خواد ترک کنه اما یهو وسط ترکش مواد و میزارن جلوی چشمش واون به سختی با وسوسه اش مقابله می کنه.
بازاری که همیشه ازش خرید می کردیم زیاد دور نبود 2 تا خیابون با خونه امون فاصله داشت. اگه از کوچه پس کوچه ها میرفتی خیلی نزدیک تر میشد.
اعصاب شلوغی و نداشتم. دستام و تو جیب مانتوم فرو کرده بودم و بی حوصله و پا کشون با سری کج بی عجله راه می رفتم. حتی گرمای هوا هم نمیتونست جلوی حرکت آرومم و بگیره و بهم سرعت ببخشه.
بزار از گرما آب بشم فایده ای هم داشت؟ لاغرم که نمی کرد فقط نور آفتاب سیاهم می کرد.
از خیابون اول رد شدم و رفتم اون سمت خیابون تا از کوچه ی م*س*تقیمی که به خیابون بعدی راه داشت برم و برسم به بازار. یه لحظه سرم و بلند کردم و دیدم آیدین با یه پسری گوشه ی خیابون در حال حرف زدنه. سرم و انداختم پایین و سعی کردم بدون اینکه دیده بشم از جلوشون رد بشم و برم.
چقدر من ساده بودم آخه چه جوری با این ابعاد بدون دیده شدن می تونستم از جلوشون رد بشم؟
romangram.com | @romangram_com