#لالایی_بیداری_پارت_340

بلند شدم و لباسم و پوشیدم تا اول برم خونه ی شراره اینا دستگاه فشار و بردارم و بیام فشار مامان و بگیرم و بعد برم خرید.
از خونه اومدم بیرون و از پله ها رفتم بالا. نرسیده به خونه ی آیدین اینا در باز شدن و آیدین اومد بیرون. یهو ایستادم. هول شدم دستم به لرزه افتاد. خواستم تا منو ندیده برگردم و برم اما دیر شده بود.
با دیدنم سرش و بلند کرد و مشتاق سلام کرد.
نفس عمیقی کشیدم و چشمم و ازش گرفتم و خیلی بی تفاوت سلامی گفتم و تند از کنارش رد شدم و رفتم بالا. قلبم تند تند می زد.
بعد از اون روزی که با پژمان دیدمش دیگه ندیده بودمش. یه 10 روزی گذشته بود. از طرفی دیدنش هیجان زده ام کرده بود و از طرف دیگه نمی خواستم ببینمش.
ازش دوری می کردم. تلفن که میزد یه خط در میون جوابش و می دادم و اگرم بر می داشتم خیلی خشک و جدی حرف میزدم.
خودم میدونستم بد کوفتی شدم. اما دست خودم نبود همیشه برعکس کار می کردم.
حالا که حس می کردم یه احساسی بهش دارم به شدت ترسیده بودم و به شدت خودم و حسم و آیدین و انکار می کردم. مدام با خودم می گفتم هیچس نیست و فقط یه حس صمیمیت عادیه.
برای اینکه به خودم ثابت کنم که حسی ندارم سرد شده بودم. یخ و بی تفاوت شده بودم. این جوری مدام به خودم متذکر می شدم که هیچی نیست.
از طرفی هم وقتی صداش و می شنیدم قلبم شروع به تپش می کرد و برای اینکه خودم مچ خودم و نگیرم سعی می کردم در معرض دیدش نباشم و یا تلفنهاش و نادیده بگیرم. تلفنم و گذاشته بودم رو سکوتِ بی جنبش که اصلاً نفهمم و نبینم کی زنگ میزنه تا نکنه یه وقت وسوسه بشم و جوابشو بدم.

romangram.com | @romangram_com