#لالایی_بیداری_پارت_338



حالم خوب نبود کلافه بودم همه اش دلم می خواست بخوابم. دوست نداشتم با کسی حرف بزنم. سکوت و دوست دارم. جدیداً بیشتر از هر زمان دیگه ای اخم می کنم.
از زور بی حوصلگی از اتاقم زدم بیرون و رفتم تو هال نشستم. کنترل تلویزیون و گرفتم و کانال ها رو بالا پایین کردم. خدا رو شکر غیر 4 تا سریال مزخرف چیز دیگه ای نشون نمیداد.
بی حوصله تلویزیون و خاموش کردم و کنترل و پرت کردم رو مبل کنارم.
بی هدف دراز کشیدم رو مبل و چشم دوختم به سقف. خیره، ثابت، بی پلک زدن و بی فکر.
-: آره بیارش من امروز جایی نمیرم. پس شام درست می کنم بیاین. منتظرم. خداحافظ.
مامان با تلفن حرف می زد. نفهمیدم با کی، علاقه ای هم به دونستنش نداشتم.
اومد رو مبل رو به روم نشست و گفت: افروز اینا شب میان اینجا. حالا شام چی درست کنم؟ هیچی هم نداریم. باید برم خرید. آرام جان میری خرید کنی؟ من کلی کار دارم نمیرسم برم خرید.
بی حوصله تر از اون بودم که از خونه بزنم بیرون از طرفی هم میدونستم که مامان اونقدر میگه و میگه تا رو اعصاب نداشته ام قدم بزنه.

romangram.com | @romangram_com