#لالایی_بیداری_پارت_337

تو یک کلمه "گفتم : آره."
گوشیمو رو سایلنت گذاشتم و پرتش کردم ته کیفم و از تختم بالا رفتم و ولو شدم روش. باید می خوابیدم تا از این حال و این غم بیرون بیام.
امروز به وضوح حس کردم دستم لرزید و غیر دستم... دلمم لرزید...
کاری که نباید انجام می دادم. حسی که نباید میبود.
من به تنهایی خودم عادت کرده بودم. وقتی قراره همیشه خودت باشی این حس جدید برات سمّه.
هیچ وقت عشق دوران نوجوانی نداشتم. هیچ وقت از نگاه اطرافیان برای خودم داستان تعریف نکردم. هیچ وقت خودمو اونقدر چشمگیر نمیدونستم که بگم ممکنه کسی با دیدنم عاشقم بشه.
و من آدمِ شاید و اما نبودم. یا آره و یا نه. یا دوستم داشتن یا نداشتن. حوصله ی موندن تو شک و تریدید و دو راهی بین عقل و احساس و هم نداشتم.
برای همینم احساسات تو زندگی شخصیم جایی نداشت. عشق فقط عشق خانواده، دوست داشتن فقط برای پدر و مادر و خواهر برادرا.
غمگین چشمهام و بستم و سعی کردم ذهنم و خالی کنم.
اگه بشه....

romangram.com | @romangram_com