#لالایی_بیداری_پارت_335
پژمان هنوز داشت برای آیدین از خواهری من می گفت و من غرق شده بودم تو خاطرات دور اما شیرینم.
تو تمام مسیر رفتنمون به دانشگاه بی اختیار خیره شده بودم به نیم رخ آیدین. شاید چشمهام روش بود اما فقط می دیدمش و توذهنم ثبت می شد، بهش فکر نمی کردم.
رسیدیم به دانشگاهِ السا و پژمان به السا زنگ زد و اونم سریع اومد و سوار شد و راه افتادیم.
سر خوش با همه سلام علیک کرد و دیگه ساکت نشد. یه ریز از اتفاقات دانشگاه تعریف کرد.
من و آیدین تو سکوت خیره شده بودیم به رو به رو. اون به خیابون و من... به پشت سرش. به موها و به گردنش.
نمیدونم چم شده بود اما میل شدیدی داشتم که مجبورم می کرد دستمو بلند کنم و بکشم رو سرش و فرو کنم تو موهاش تا ببینم موهاش به همین نرمی که نشون میده هست یا نه.
مثل مار هیبنوتیزم شده بودم خیره مونده بودم به پشت سر آیدین و نمی تونستم چشم ازش بردارم. مجبور شدم دستهامو مشت کنم تا بلند نشن تا بالا نیان و نشینن رو موهاش.
هر کاری می کردم نمی تونستم چشمام و ازش بگیرم. با تمام وجودم می خواستم دست بکشم رو سرش.
از زور فشار کنترل به نفسی نفس افتاده بودم. خیلی سخت بود. قفسه ی سینه ام تند تند بالا و پایین میرفت.
به محض اینکه حس کردم ماشین متوقف شد بدون هیچ حرفی سریع در و باز کردم و تند کلید انداختم و رفتم تو خونه. حتی نایستادم که از پژمان تشکر کنم یا ازشون خداحافظی کنم.
romangram.com | @romangram_com