#لالایی_بیداری_پارت_334

پژمان متوجه ی نگاه آیدین شد و با لبخند دستی زد رو شونه اش و گفت: چیه داداش؟ برای چی انقدر تعجب کردی؟ به خاطر خواهر جون؟
آیدین فقط نگاه کرد. تو خونه ی ما همه به افروز برای بزرگتر بودنش میگفتن خواهرجون و آرمین از بچگی صداش می کرد آبجی. من همیشه آرام بودم برای همه.
تنها کسی که خواهرجون صدام می کرد پژمان بود.
پژمان: تو که نمیدونی این آرام خانم گل برای من بیشتر از یه خواهر زنه. همبازی بچگیهام دوست قدیمیم و خواهرمه. تنها خواهری که دارم. من خواهر واقعی ندارم اما این آرام همون حکم و داره. کم برای من زحمت نکشیده.
لبخندم عمیق شد منظورش از زحمت همون مراقبتهایی بود که از السا می کردم و موقعی که دعواشون میشد پادرمیونی می کردم. یا وقتهایی که جفتشون قاطی می کردن و میزدن به تیپ و تار هم نصیحت می کردم.
اولین کسی که فهمید پژمان السا رو دوست داره من بودم و اولین عکس العملی که نشون دادم تو یه جمله خلاصه میشد.
" پژمان السا رو کی میبری همه اش رو تخت من ولوئه اگه شوهر کنه شاید دست از سر تخت من برداره."
تو اون دوران سر خوشی نوجونی و یکم شیرین عقلی، فقط تختم برام مهم بود و خوشحالی پژمان و السا. البته بیشتر تختم.
کلی رو مخ مامان اینا راه رفتم و کلی در مورد پژمان حرف زدم و خوبیهاشو گفتم تا خواه ناخواه پژمان تو خونه امون تبدیل به یه حرف همیشگی و یه نمونه از یه پسری شد که هر مادری آرزو داشت داشته باشتش.
البته من قُد بازیهاشو گاهی دعواهاش با مزاحمای السا رو تعریف نمی کردم.

romangram.com | @romangram_com