#لالایی_بیداری_پارت_333
پژمان حواسش به تلفنش بود و متوجه ی ماها نشد. تماسش که قطع شد و راه که افتاد از آینه نگام کرد و گفت: آرام یه چیزی به السا بگو کشته منو با این نگرانیش. از بعد تصادف همش می ترسه نکنه چیزیم بشه. نگرانشم.
خنده ام گرفت. لبخندی زدم و رومو کردم سمت شیشه.
السا نگران بود پژمان طوریش نشه و مدام تماس می گرفت و پژمان نگرانِ نگرانی زیاد السا و ناراحتیش برای اون.
این چه جور محبت و عشقی بود که هر حرکت طرفت برات مهم تر از خودت بود؟
من: بهش حق بده. تصادفت خیلی شوکه اش کرده اونقدی که حتی گاهی منم وقتی میفهمم دیر کردی دلم شور میزنه.
پژمان خنده ی بلندی کرد و گفت: یعنی انقدر دوستم دارید؟ خواهر جون از تو بعید بود.
خندیدم. خیلی وقت بود که این مدلی صدام نکرده بود.
چشمم خورد به آیدینی که کنجکاو برای یک لحظه برگشت و به من و پژمان نگاه کرد.
لبخندم عمیق تر شد.
romangram.com | @romangram_com