#لالایی_بیداری_پارت_332

با دیدن آیدین کنار پژمان معذب شدم. نمیدونستم چی بگم یا چه مدلی سلام کنم.
یه ماهی میشد که هر 2-3 شب درمیون سر یه ساعت خاصی 12:30 نیمه شب زنگ میزد و از وضعیت آرمین میگفت. از پیشرفتش و از بهتر شدنش و از امیدی که بهش داره.
همه ی حرفهامون تو آرمین و یه حالت خوبه خلاصه میشد و نه بیشتر اما بازم حسی که بهش داشتم با حسی که باید به یه همسایه ی ساده میداشتم بیشتر بود.
یه جور آشنائیت بیشتر یا شاید راحتی و صمیمیت بیشتری با اون داشتم تا مثلاً مهدی که از بچگی میشناختمش.
وقتی زنگ میزد خیلی راحت با هم حرف میزدیم. درسته که آرام خانم و آقا آیدین هنوز سر جاش بود اما فعلهامون دیگه جمع بسته نمیشد. راحت تر میخندیدیم. راحت تر از امیدها میگفتیم. برای همین نمیدونستم الان باید چه جوری سلام کنم. مثل شبهای تماس با یه لبخند و یه صورت آروم یا مثل خودم... آرام همیشگی بی لبخند، خشک و یخ؟
آیدین برگشت سمتم، یه لبخند ریز رو لبهاش بود. یه نگاه کلی عمیق بهم انداخت که بدتر هولم کرد، سری پایین آورد و خیلی عادی گفت: سلام آرام خانم خوب هستید؟
یه ابروم رفت بالا. به صمیمیت لبخند محوش سری آروم پایین آوردم اما با صدای جدی گفتم: سلام آقا آیدین ممنونم.
نه خیلی صمیمی نه خیلی سرد. شاید خیلی عادی و معمولی، ولی برای ما که همیشه سلام علیکمون در حد یه کله تکون دادن بی حرف بود این حال و احوال و جواب یک جمله ایش یعنی خیــــــــلی.
انقدر از دیدن آیدین هول شده بودم که یادم رفت از پژمان بپرسم این ورا چی کار می کرد.


romangram.com | @romangram_com