#لالایی_بیداری_پارت_331

این دخترا هدفشون از کلاس رفتن، درس خوندن نبود بلکه به بهونه ی کلاس می خواستن از خونه بیرون بیان و با دوستاشون وقت بگذرونن.
میومدن تو کلاس و از وقت کلاس برای برطرف کردن مشکلات احساسیشون استفاده می کردن. بعد این همه مدت با این جلسات کلاسها خودم شده بودم یه پا مشاور مسائل عشقی نوجوانان.
اَه لامصب یه دونه ماشینم نیست. کنار خیابون ایستادم و سرم و انداختم پایین. بزار اگه تاکسی رد شد خودش دلش برام بسوزه بایسته.
با صدای بوق ماشینی به خیال اینکه تاکسیه امیدوار سرم و بلند کردم اما با دیدن 206 جلوی روم اخمهام رفت تو هم. خواستم رومو برگردونم و برم اون طرف تر که صدای پژمان و شنیدم.
پژمان: آرام ...
برگشتم و خیره شدم به کله ی پژمان که از شیشه بیرون اومده بود.
لبخند پت و پهنی رو لباش بود و شیطون گفت: بیا بالا.
از شیطنتش تک خنده ی ریزی کردم و گفتم: نه خودم میرم تو کار داری.
پژمان: نه بابا بیا بالا دارم میرم دنبال السا ببرمش خونه بیا تو رو هم میبرم.
من که میگم پژمان هر روز میره دنبال السا و میارتش خونه این السا خانم انکار می کنه ببین پژمان خودش لو داد. خوشحال از اینکه بالاخره انتظار برای تاکسی گرفتن تموم میشه رفتم سمت ماشین و سریع نشستم توش.

romangram.com | @romangram_com