#لالایی_بیداری_پارت_330

از این کار کسالت آور روز به روز زده تر میشم. همه ی عشقم تو دوره ی دانشجویی این بود که برم تو موزه ی ایران شناسی و در مورد آداب و سنن ملیتهای مختلف ایران از قدیم تا حال و برای یه عده دانش آموز بازدید کننده یه سری توریست آدمهایی که مشتاقن در مورد ایران قدیم بدونن توضیح بدم.
همیشه تو کنفرانسهام و ارائه های درسیم با چنان شوری کلمات و بیان می کردم که استادام با لذت خیره میموندن بهم و همیشه هم میگفتن تو با این همه عشق به رشته ات آینده ی خوبی داری.
پوزخند تلخی زدم. کدوم آینده ی روشن. فعلاً که گیر کردم بین یه مشت دختر دبیرستانی نابالغ و کنجکاو که هر روز به جای درس خوندن و گوش دادن و فهمیدن دنبال اینن که ببینن من دوست پسر دارم یا نه؟ و اگه دارم رابطه امون چه جوریه.
من نمیدونم بچه های این دوره زمونه خدا پیغمبر حالیشون نمیشه؟
زمان ما نهایت هیجان و ارتباط با پسرا در حد این بود که مدرسه که تعطیل میشد موهامون و آب می زدیم و یکم از مقنعه می نداختیم بیرون که مثلاً قیافه امون بهتر شه حالا با اون همه سیبیل و ابرو 4 تا تار مو چه تأثیری می تونست داشته باشه من نمیدونم. بعد دماغمون و بالا می گرفتیم و همچین با فیس و افاده مثل زیبای خفته از جلوی پسر دبیرستانیهای بیکار و علافی که هر روز میومدن دم مدرسه دخترونه می ایستادن رد میشدیم و زیر چشمی بهشون نگاه می کردیم و اگه 4 تا تیکه هم می نداختن بهمون تا خود خونه میشد سوژه ی خودمون و دوستامون که در موردش حرف بزنیم و کلی تجزیه و تحلیلش کنیم.
دیگه بعضی ها خیلی سر نترسی داشتن با یه پسر دوزاری فنچول که تازه پشت لبش سبز شده و یه شبه قد کشیده دوست میشدن و شاید چی میشد تو کوچه پس کوچه های خلوت با هم یکم قدم میزدن و دیگه خیلی عشقولانه اشون گل می کرد یه کوچولو دست همو می گرفتن.
یا یه سری دخترا بودن که مدیرای مدرسه از دستشون شاکی بودن، چرا؟ چون یه بار با یه پسر دیده بودنشون و بین بچه ها پخش شده بود که فلان دختر فلان پسر و ب*غ*ل کرد اونم چی؟ تو خیابون یا یه ب*و*س هول هولکی تو یه کوچه ازش گرفت.
این دخترا میشدن خراب. نمیشد اصلا باهاشون حرف زد ممنوع بود ممکن بود ماها رو به راه بد بکشن.
اما حالا چی؟ کار کوچیک کوچیکشون دوست پسر داشتن و دست دادن و ب*و*سیدن بود.
والا بچه ها الان از دست رفته ان.

romangram.com | @romangram_com