#لالایی_بیداری_پارت_329

لبخندی زدم. از اینکه شبونه زنگ زده بود ناراحت نبودم. شاید خوشحال هم بوده باشم. یه جورایی آروم بودم و خیالم جمع.
من: ممنون ... بابت همه چیز.
آیدین: قابل تو رو نداره. خوب بخوابی.
من: ممنون شما هم.
و تماس قطع شد. نمیدونم تو همین مکالمه ی کوتاه چند دقیقه ای ساده چی بود که لبخند و کاشته بود رو لبهام و جدا نمیشد.
قلبم تو یه آرامش مطلق فرو رفته بود.
با یه آرامش و یه لبخندی سر خوش رفتم و رو تختم دراز کشیدم و خیره شدم به سفیدی سقف و به خوابی رفتم که شاید سالها بود ازش دور مونده بودم.
یه خواب پر رویا .... خوابی که وقتی صبح روز بعدش بیدار میشی اون لبخند و شیرینی خوابت باهات میمونه و یه روز کامل و می تونی با حس همون خواب داشته باشی.

از در آموزشگاه بیرون اومدم. بی حوصله کیفم و از سرم رد کردم و کج انداختم رو شونه ام. کنار خیابون ایستادم. خمیازه ای از خستگی کشیدم و سرمو خاروندم.

romangram.com | @romangram_com