#لالایی_بیداری_پارت_328

نمیدونستم چی بگم. چشمهام و بستم و لبخند زدم.
ورزشکار... آرمین....
آرزومندانه گفتم: امیدوارم...
لطیف گفت: انقدر نگرانش نباش اونم بزرگ میشه.
سکوت کردم. سرم و تکیه دادم به دیوار پشت سرم.
آروم گفت: انقدر غصه ی دیگران و نخور پس خودت چی؟
تعجب کردم. اولین کسی بود که از خودم می پرسید.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: وقتی خونه و خانواده آروم باشن منم آروم می گیرم.
دوباره سکوت.
آیدین: دیگه برو بخواب. ببخشید که شبونه زنگ زدم.

romangram.com | @romangram_com