#لالایی_بیداری_پارت_327
آیدین: جالبه.
یه سکوت به نسبت طولانی بینمون برقرار شد. نه اون حرف می زد و نه من. هنوز نمیدونستم چرا زنگ زده.
آیدین: در مورد آرمین ازم پرسیده بودی.
مشتاق گوشم و فشار دادم به گوشی.
آیدین: بعد قضیه ی بیمارستانِ بابات با آرمین بیشتر رفت و آمد کردم. به پژمان گفتم چند بار بیارتش باشگاه. از خودش شنیدم که ورزش میکنه.
من: آره نصفه نیمه دستی تو همه ی ورزشا داشته. تکواندو و کاراته. کمربندم داره. فوتبالم بازی می کنه.
آیدین: آره خودشم گفت. ولی ظاهراً فوتبال و بیشتر دوست داره و تا جایی هم که من دیدم کارش بد نیست. اشکال داره اما میشه روش مانور داد. قرار شده من باهاش کار کنم و از نظر بدنی آماده اش کنم تا بتونه برای یکی از باشگاه ها برای گروه نوجوانان تست بده. کارش خوب باشه فیلمش و برای چند تا مربی می فرستم. هم خودم و هم بابا آشنا داریم.
دهنم باز مونده بود. آرمین و تیم و فوتبال؟
من: یعنی امیدی هم هست؟
آیدین: آره من که خیلی امیدوارم. فقط همت می خواد و اصلاح کردن خودش. یه جورایی منو مربی خودش میدونه برای همینم بهم احترام می گذاره. قرارمونم اینه که دور دعوا و قاطی کردن و خط بکشه. باید آروم باشه تا بتونه یه ورزشکار خوب بشه.
romangram.com | @romangram_com