#لالایی_بیداری_پارت_326
دروغ چرا این مغزم بدجوری درد می کنه بس که از وقتی اومدم خونه هی صورت جمع شدت تو آلاچیغ میاد تو ذهنم.
آیدین: آرمین چی کار کرد؟ چیزی نگفت؟ بابات چی؟
من: آرمین و بابا چیزی نگفتن ولی السا به اندازه ی همه داد و بی داد کرد.
تک خنده ای کرد و گفت: صدای اونو که خودمم شنیدم.
آروم زدم تو صورتم و با چشمهای گرد گفتم: وای یعنی صداش تا بالا هم میاد؟
دوباره خندید و گفت: هر صدایی نمیاد. (آروم و با طومأنینه گفت) یعنی صدای تو رو هیچ وقت نشنیدم. (بلندی صداش بالاتر رفت و گفت) اما صدای آرمین و السا و سونیا مدام تو خونه است.
بی توجه به درد لبم گازش گرفتم. این فک و فامیل من حیثیت ندارن که صداشون تو خونه ی ملته.
نمیدونستم چی بگم. عذرخواهی کنم از این همه سر و صدای خواهر برادرام یا خودم و بزنم به بی خیالی.
نگذاشت بیشتر با خودم درگیر باشم آروم گفت: تو خونه هم همیشه آرومی؟
چشمهام و دوختم به سیاهی شب و گفتم: هستن کسایی که جای من داد و بی داد کنن.
romangram.com | @romangram_com