#لالایی_بیداری_پارت_320
انقدر تعجب کردم که نگو. ولی کل محل آرمین و میشناختن و دوست داشتن. مخصوصاً با اون موهای صافِ خوش حالت روشنش که همه ی قشنگیش و از مامان به ارث برده بود.
تو مدرسه اشون حاج آرمین معروف بود. 4 سالش بود که با مامان اینا رفته بود مکه. تو فرودگاه وقتی از پشت شیشه دیده بودیمش که با یه دشداشه ی بلند و این روسری ها که مردای عرب سرشون می کنن می دویید و برامون دست تکون می داد چقدر بهش خندیدیم. چون دشداشه بلند بود و تو پاش می پیچید و نمیگذاشت که بدوئه اونم دشداشه رو تا کجا بلند کرده بود تا پاهاش بتونن به قدر نیاز تکون بخورن. تو فرودگاه هم تفنگ اسباب بازیش و ازش گرفته بودن و به خاطر همون تفنگ کلی معطل شدن. فقط 3 بار وارسیش کردن تا مطمئن شدن اسباب بازیه و نه واقعی.
نفس عمیقی کشیدم. لبخند رو لب هر دوتاییمون بود. هر دو تو خاطرات قشنگی که از آرمین داشتیم غرق شده بودیم. آرمین همیشه هم این جور قُد و بد نبود. به وقتش محبتش اونقدر زیاد بروز می کرد که نمیشد منکرش شد.
زمونه بد چیزیه آدمها رو به شدت تغییر میده. کسایی که عاقلن میفهمن کدوم سمتی تغییر کنن تا کمترین ضربه رو بخورن.
یه آدمهایی هم مثل آرمین غرور جونی جلوی چشماشونو می گیره و به خیالشون همیشه همین قدر جوون و پر انرژی و استوار میمونن.
السا نفس عمیقی همراه یه آه کشید و همون جور که از جاش بلند میشد گفت: خدا کنه زودتر به خودش بیاد. آرمین حیفه که حروم شه.
بلند شد و رفت بیرون. منم همون جا پشت پنجره نشستم و با کتاب بسته خیره شدم به آسمون و شب و تاریکی و فکر کردم.
فکر کردم به همه چیز و همه کس. به پسر بچه ای که خیلی زود بزرگ شد و راهش و گم کرد. به مردی که تازه از راه رسیده بود و می خواست مسیر و برای بقیه هموار کنه و سرش پر بود از سوال. مدام صورت اخم کرده از درد آیدین جلوی چشمم بود و مثل همون موقع که دیدمش و قلبم فشرده شد با هر بار یادآوریش حس می کردم یکی دلم و چنگ می زنه.
romangram.com | @romangram_com