#لالایی_بیداری_پارت_319

دلسوزی خواهرانش برام جالب بود. انگار نه انگار که همین چند دقیقه ی پیش داشت با جیغهاش جیگر آرمین و در میاورد.
لبخندی زدم و مهربون نگاش کردم. السا یاد گرفته بود محبتش و با فریاد نشون بده. توجهش و با داد و عشقش و با نگرانی.
دستم و گذاشتم رو شونه اش. غمگین نگام کرد. لبخند آرامش دهنده ای بهش زدم و گفتم: نگران نباش، اقتضای سنشه قرار نیست همیشه همین جوری بمونه.
ناراحت نگام کرد. خودمم به حرفم اطمینان نداشتم و تنها امیدم این تغییر رفتار آرمین با آیدین بود و احترام تعجب برانگیزی که بهش می گذاشت.
برای اینکه السا رو از این حال و هوا در بیارم شیطون همراه با ته خنده ای گفتم: چرا انقدر خودت و اذیت میکنی؟ مگه یادت نیست وقتی سیبیلش تازه سبز شده بود دو ماه تموم صبح تا شب هر وقت هر کدوممون و که میدید سر صبحونه، ناهار، یا شام مدام میگفت " سیبیلم و بزنم... سیبیلم و بزنم...".
با یادآوری اون روزا السا هم شروع به خندیدن کرد و گفت: آره یادمه. انقدر گفت و رو اعصاب رفت که آخرش بابا عصبانی شد و گفت برو هر غلطی می خوای بکن ولی اگه سیبیلات نصفه در اومد و کَل کَلی شد به من ربط نداره.
خندیدم و گفتم: آره بیچاره چقدر ترسیده بود. ولی پررو تر از این حرفها بود فرداش رفت زدشون. خدومونیم اون 4 تا شیوید پشت لبش خیلی ضایع بود.
السا: آره مخصوصاً که دماغشم کنده شده بود و صورتش جوش میزد. نمی تونست با اون سر و شکل جلوی دخترا فیس و قیافه بیاد.
بلند خندیدیم. آرمین از بچگی طرفدار زیاد داشت. یه بچه ی 5 ساله بود که کل محل می شناختنش بس که شیطون بود همیشه تو کوچه ولو بود. یه بار از یه سوپری یه کوچه پایین تر از خونه امون خرید کرده بودم. معمولاً مسیرم به اون سمت نمی خورد برای همینم پیرمرد مغازه دار و نمیشناختم.
ولی اون تا منو دید گفت: شما خواهر آرمین نیستید؟

romangram.com | @romangram_com