#لالایی_بیداری_پارت_318

یه خط می خوندم یه دونه شکلات تو دهنم می نداختم.
داشتم لذت می بردم که در یهو باز شد و السا عصبی اومد تو. شیرینیِ شکلات پرید تو حلقم و به سرفه افتادم.
السا نگام کرد و با دیدن شکلات تو دستم و بسته ی جلوم یه اخمی کرد و پر حرص گفت: آفرین خواهری بخور نوش جونت گوشت بشه بچسبه به تنت.
وحشت زده اخم کردم و تو دلم گفتم: خدا نکنه گوشت بشه بچسبه به تنم همینایی که چسبیده رو نمی تونم آب کنم. کثافت نفرین میکنه.
السا: اگه به مژگان خانم نگفتم میری باشگاه بعدش میای خونه این چیزا رو می خوری. آخه حیفت نمیاد اون همه زحمت می کشی با 4 تا دونه شکلات حرومشون می کنی؟
عذاب وجدان گرفتم. ناراحت به شکلاتها نگاه کردم. نمیشه برم انگشت بکنم تو دهنم بالا بیارمشون؟ نه حیفه کلی پولشونو دادم.
بی خیال خوردن شکلات شدم و اونی که تو دستم بود و برگردوندم تو جعبه اش.
السا کنارم لبه ی تخت نشست و ناراحت گفت: می ترسم آرام.
بی حرف نگاش کردم.
السا: می ترسم از اینکه آرمین یک کاری بکنه که هم ما و هم خودش بدجوری پشیمون بشیم.

romangram.com | @romangram_com