#لالایی_بیداری_پارت_317
لبم و گاز گرفتم که از درد چشمهام بسته شد. دستی به صورتم کشیدم. دیگه حس حرص خوردنم نداشتم این پسره من و همه شکلی دیده بود اینم روش.
مامان با صدای آروم اما پر حرص و نگرانی گفت: آرام چی کار کردی که خونی برگشتی خونه؟
همون موقع در باز شد و آرمین اومد تو و مامان با دیدن اون نزدیک بود پس بی افته.
آرمین و نشونش دادم و گفتم: از گل پسرت بپرس من حوصله ی جواب دادن ندارم.
رفتم تو اتاقم و در برابر سوالهای السا همون جوابی که به مامان داده بودم و دادم و حوله امو گرفتم و رفتم حمام.
خدا رو شکر صدای شر شر آب از صدای خونه کم می کرد. قد یه ارزن دلم برای آرمین سوخت السا بدجوری داشت داد و بی داد می کرد. هنوز افروز مونده بود.
تو حمام به پهلوم نگاه کردم. قد یه وجب گنده کبود شده بود. الهی پاهاش قلم بشه زد ناقصم کرد. فکرم باعث شد خودم مات بمونم. نکنه واقعاً ناقصم کرده باشه. عروس خوشگل بود زدن چشمشم کور کردن. تپلی که بودم الانم که ناقص شدم خوب به سلامتی من عصای پیری مامان و بابام میشم. کارایی دیگه ای ندارم.
از حمام اومدم بیرون و رفتم تو اتاقم. موهام و با حوله خشک کردم. امروز کلی انرژی سوزونده بودم نیاز به تقویت داشتم.
به فکر خودم لبخندی زدم نه که تقویت نیستم.
مثل دزدی که قصد دزدی داره به چپ و راست نگاه کردم. آروم کشوی میزم و بیرون کشیدم. بهش لبخند زدم. دست بردم و بسته شکلات سنگی که اونجا قایم می کردم و درآوردم و همراه کتابم بردم و گذاشتم رو لبه ی پنجره. نشستم رو لبه و خواستم پاهام و جمع کنم تو شکمم که پهلوم دوباره تیر کشید. نفسم و برید اما خیره تر از این حرفها بودم. پاهام و جمع کردم تو شکمم و کتابم و باز کردم و گذاشتم رو پام. کتاب خوندن پشت پنجره فقط به همین شکل حس خوبی داشت.
romangram.com | @romangram_com