#لالایی_بیداری_پارت_316

دهن باز کرد تا حرف بزنه اما با شنیدن صدای پای آرمین ساکت شد و آروم گفت: بعداً میگم.
تو دلم قدوم پر برکت آرمین و با الفاظ زیبا آراسته کردم.
آرمین اومد و آیدین دوسه تا توصیه و سفارش بهش کرد و در آخرم یه خداحافظی خشک گفت و رفت تو ساختمون. عجیب با آرمین خشک و رسمی برخورد کرده بود.
آرمینم شرمنده و ناراحت سرش و انداخته بود پایین و هیچی نگفت.
آیدین که رفت یه نگاه شاکی و سرد به آرمین انداختم و بی حرف رامو کشیدم و رفتم تو خونه. همین نگاه براش کافی بود. می خواستم داد و بی داد کنم پررو میشد 4 چیزم بارم می کرد و جبهه می گرفت. شاید صورت خونیم و لب باد کرده ام باعث بشه یکم شرمنده بشه.
تا وارد خونه شدم مامان که لیوان آب به دست از تو آشپزخونه بیرون میومد با دیدنم زد تو صورتش و یه وایی نسبتاً بلندی گفت.
انگشتم و گذاشتم رو بینیم و آروم گفتم: مامان جان هیـــــــش آروم تر. می خوای همه رو خبر کنی؟
تند اومد کنارم و گفت: چرا این ریختی شدی؟ اصلاً یه دفعه با این سر و شکل کجا پا شدی رفتی که حالا این ریختی برگشتی؟
به خودم نگاه کردم. منظورش کدوم سر و شکل بود؟
هنوز کفشهام و در نیاورده بودم. یه دمپایی نارنجی پام بود که 3-4 سایز برای پام بزرگ بود. با یه شلوار تو خونه ی بنفش و یه مانتوی سورمه ای و یه شال مشکی.

romangram.com | @romangram_com