#لالایی_بیداری_پارت_315

یهو موقعیت و زمان یادم اومد شرمنده سرم و انداختم پایین و گوشه ی لبم و به دندون گرفتم. خاک تو سرم با این حس شوخ طبعیم.
صدای خنده های ریز و مردونه اش باعث شد زیر چشمی نگاش کنم. نگاهم و که دید سرفه ای کرد و خنده اش و قورت داد و نگاهش و به سمت دیگه ای متمایل کرد.
یه فکری مثل برق از سرم رد شد.
سریع صاف نشستم و گفتم: ببینم چی کار کردی که آرمین انقدر ازت حساب می بره؟
نگام کرد و جدی گفت: بحث حساب نیست، احترام می زاره؟
چشمهام گرد شد. تک خنده ای کردم. اما نتونستم جلوی خنده ی بیشترم و بگیرم ریز ریز خندیدم تا آروم گرفتم.
شاکی نگام می کرد.
شرمنده دستم و بلند کردم و گفتم: ببخشید، ولی نتونستم جلوی خودمو بگیرم. کلمه ای و برای آرمین به کار بردی که فکر کنم سالهاست فراموش کرده.
آیدین: هر چیزی یه راهی داره. با زور نمی تونی احترام بخری.
چرخیدم سمتش و مشتاق پرسیدم: تو چی کار کردی.

romangram.com | @romangram_com