#لالایی_بیداری_پارت_314
پس بگو این خون بود که از بینیم بیرون اومده بود و من فکر می کردم اون وسط به فس فس افتادم.
آیدین: چرا رفتی اونجا؟ نگفتی یه دختر تنهایی و بلا سرت میارن؟ اونم تو اون کوچه که روز روشنشم خلوته چه برسه به شب تارش؟
اخم کردم. یاد وقتی افتادم که زنگ خونه رو زدن و رفتم در و باز کردم و شهرام و پشت در خونه دیدم و حرفهایی که زد. بی فکر دوییدم تو خونه و مانتوم و گرفتم و بدون اینکه به کسی چیزی بگم از خونه زدم بیرون.
من: شهرام گفت آرمین دعوا کرده. وقتی عصبی میشه هیچی حالیش نیست ترسیدم یه بلایی سر خودش و بقیه بیاره.
براق شد بهم.
پر حرص گفت: بله شهرام به منم زنگ زد تو راه خونه بودم و تونستم خودمو به موقع برسونم اگه دیر تر میرسیدم که باید جن .... استغفرا... آخه دختر تو فکرم می کنی؟
گوشه ی لبم کج شد یه ابروم رفت بالا. از کل حرفهاش فقط جمله ی اخرش و متوجه شدم.
با شیطنت گفتم: آره خیلی زیاد....
گیج و متعجب از لحن شیطونم نگام کرد.
romangram.com | @romangram_com