#لالایی_بیداری_پارت_313

با خودم و فکرم درگیر بودم که دستمالی اومد جلوی بینیم. شوکه سرم و کمی عقب بردم و صاف نشستم.
الهی که از رو زمین ورداشته بشم نبینم دماغم کثیف بود پسره با زبون بی زبونی بهم فهموند.
آیدین کمی خودش و جلو کشید و گفت: بزار پاکش کنم.
هول گفم: نه خودم تمیز می کنم.
سریع پشت دستم و کشیدم به بینی و پشت لبم. عجیبه که خودم حس نمی کردم کثیف باشم.
با صدای محکمی پر جذبه گفت: تکون نخور بزار کارمو بکنم. کی بهت گفت بری اونجا که این جوری بزننت و صورتت و پر خون کنن.
با چشمهای گرد سریع برگشتم سمتش. صورت منو پر خون کنن؟
نگاه متعجبم و که دید یکم آروم شد. نگاش گرم شد و با یه لبخند گفت: یعنی نفهمیدی خون دماغ شدی و لبت شکافت؟
چشمهام باز تر شد. دستم و بالا آوردم و به دستهای خونیم نگاه کردم.
دستمال که کشیده شد به لبم و لبم که سوخت تازه متوجه شدم. اخم ریزی کردم و کمی خودم و عقب کشیدم.

romangram.com | @romangram_com