#لالایی_بیداری_پارت_312
وقتی دیدم تمیزن رفتم سمتش و جلوش ایستادم. هنوز چشمهاش بسته بود. بی حرف دستمال و گرفتم سمتش.
خوب وقتی چشمهاش بسته است دستمال و نمیبینه که بخواد بگیرتش.
دهن باز کردم که صداش کنم اما عمیق تر شدن اخمش باعث شد صدام خفه بشه و نفسم بند بیاد.
قیافه ی جدی و پر دردش دستهام و به لرزه انداخت.
مثل مسخ شده ها خیره به صورتش سمت چپش نشستم. بی اختیار دستهای لرزونم جلو رفتن و دستمال و آروم گذاشتم رو پیشونی زخمیش.
از تماس دستمال با صورتش تکونی خورد و سرش و صاف و چشمهاش و باز کرد و نگاهی به دستمال انداخت و بعد خیره شد به من.
نمیدونم چرا، برای اولین بار تو زندگیم نمیتونستم چشمهام و از کسی بردارم انگار مات مونده بودم، خشک شده بودم.
بدون اینکه چشم از نگاهم جدا کنه دست راستش و بالا آورد و دستمال و ازم گرفت، گره ی ابروهاش عمیق تر بود. این گره به خاطر درد نبود داشت شماتتم می کرد.
خجالت زده از کارم دستم و پایین آوردم و گذاشتم رو پام و قفلشون کردم تو هم. سرم و انداختم پایین و خیره شدم به دستهام.
خاک بر سرم بعد عمری زندگی با آبرو این جوری خودم و بی حیثیت کردم اونم جلوی یه همسایه، دوست پژمان. اگه بره بهش بگه چی؟ چرا یهو جو زده شدم حس انسان دوستیم گل کرد آخه؟ مرده شور منو ببرن خودم راحت شم.
romangram.com | @romangram_com