#لالایی_بیداری_پارت_311
سریع سرش و بلند کرد و یه جورایی نمیدونم ترسون بود یا شرمنده به آیدین نگاه کرد. اونم چشمهاش و بست و نفس عمیقی کشید و گفت: برو جوابش و بده.
آرمینم یه ببخشیدی گفت و سریع برگشت و رفت تو کوچه که حرف بزنه.
منم مات و گیچ به حرکات این دوتا پسر نگاه می کردم.
آیدین عصبی و کلافه دستی به صورتش کشید و چرخید و رفت تو آلاچیق نشست و تکیه داد به ستون آلاچیق و چشمهاش و بست.
دستهام و تو هم گره کرده بودم و نگاش می کردم. سمت راست پیشونیش شکافته بود و خون از بالا تا پایین صورتش کشیده شده بود. رو گونه اش ورم کرده بود و چونه اشم خونی بود.
موهاش رو پیشونیش چسبیده بود.
یه تکونی خورد تا سرش و جابه جا کنه که صورتش از درد جمع شد.
حس کردم ته دلم خالی شد. اخمِ از دردِ رو پیشونیش دلم و فشرده کرد. درد خودم از یادم رفت.
هول چشمهام و ازش گرفتم. نمیدونم چم شده بود، شاید شرمنده شده بودم که به خاطر برادرم و من این جوری داغون شده بود.
تند دستهام و تو جیب مانتوم فرو کردم و دنبال دستمال گشتم. چند تا دستمال توش بود. با دقت نگاه کردم که نکنه دماغی باشن آبروم بره.
romangram.com | @romangram_com