#لالایی_بیداری_پارت_310

با تعجب نگاش کردم. دهنم باز مونده بود از مدل حرف زدنش با آرمین، مخصوصاً که آرمین سر به زیر و کمی شرمنده بود.
آیدین بهم اشاره کرد که بریم. آباژورو یه گوشه پرت کردم.
اولش داغ بودم جو زده شده بودم دردم و حس نمی کردم ولی الان که از مرکز هیجان دور میشدم حس می کردم پهلوم سوراخه و به طرز بدی تیر میکشید.
به ناچار دستم و گرفتم به پهلوم و سلانه سلانه با قدم های مورچه ای دنبالشون راه افتادم.


آیدین رفت سمت موتورش و بدون اینکه روشنش کنه مثل دوچرخه هلش داد و حرکت کرد.
تا خود خونه آرمین و دعوا کرد و عجیب این بود که وسط حرفهاش مدام میگفت: این قرارمون نبود.
و آرمین چقدر سر به زیر شده بود.
رسیدیم خونه و آیدین موتورشو توی خونه جلوی در پارک کرد و از پله ها بالا رفت و برگشت که دوباره بتوپه به آرمین که موبایل آرمین زنگ زد.

romangram.com | @romangram_com