#لالایی_بیداری_پارت_309
دادی کشید و چرخید سمتم و دستهاش و مشت کرد تا بکوبه تو صورتم. دوباره ضربه ای محکم تر زدم تو شکمش.
این بار دادی زد و افتاد رو زمین. حقت بود ناکار شدی.
آرمین خودش از پس اون یکی بر اومده بود و داشت تموم دق و دلی کتکهایی که خورده بود و سرش خالی می کرد.
سرمو چرخوندم سمت آیدین. خاک به سرم یکی از نره غولا رفته بود سراغ آیدین و می خواست از پشت غافلگیرش کنه.
دوییدم سمتش و با آباژور زدم تو کمرش و بازوش و هر جایی که دستم می رسید. پسره هم آخ و اوخ کنان رفت یه گوشه ای.
آیدین مشت آخر و به پسره زد و از روش بلند شد. نفس نفس زنون به پسرایی که رو زمین ولو شده بودن نگاه کردم.
آیدین اومد جلوم. یه نگاه عمیق همراه با یه اخم غلیظ بهم انداخت و بی حرف از کنارم رد شد و رفت سراغ آرمین. پر حرص بازوش و گرفت و چرخوندش سمت خودش و گفت: حالت خوبه؟
آرمین سری تکون داد.
دروغگوی خنگ. آش و لاش بود، صورتش خونین و مالین و لباسهاش کثیف بود آیدینم دست کمی نداشت فقط لباسهاش تمیز تر بود.
آیدین بازوی آرمین و گرفت و کشید و پر حرص گفت: مگه بهت نگفتم دیگه دعوا تعطیله؟ مگه قول ندادی؟
romangram.com | @romangram_com