#لالایی_بیداری_پارت_308

سعی کردم نفس بکشم و صدای داد پر درد آرمین باعث شد همه ی قدرتم و جمع کنم و فوران آدرنالین بهم کمک کرد که با وجود بی حال و سختی و درد نفسگیری که پیچید تو پهلوم از جام بلند شم.
آیدین کلاهش و از رو سرش برداشته بود و با همون کلاه پر حرص ضربات پیاپیی به پسرا میزد.
آرمینم این وسط با دیدن مدافع جون گرفته بود و از جاش بلند شده بود و پا به پای آیدین ضربه میزد.
همون وسط ایستاده بودم و با دستی که روی پهلوم بود با اخم های که از درد و حرص تو هم رفته بود خیره شدم به دعوای بین شرّ و خیر.
آیدین: جرات داری به اون دست بزن تا دستت و قلم کنم.
بی حال به آیدین نگاه کردم. به من نگاه می کرد ولی یعنی چی؟ من که دستهام چسبیده به تنمه کاری نکردم.
با دو قدم بلند خودش و رسوند بهم و با یه حرکت بازومو کشید و فرستادم پشت سرشو مشتی حواله ی پشت سرم کرد و یکی نقش زمین شد. اونقدر حرکتش و کشیده شدنم ناگهانی بود که حتی نتونستم داد بکشم. با پرت شدنم به پشت سرش نفسم بریده بود.
آیدین نشست رو سینه ی پسره و تند تند مشت کوبوند تو صورتش.
صدای داد آرمین بلند شد. چرخیدم سمتش دو نفری داشتن به قصد کشت میزدنش.
با دیدن این صحنه اونقدر عصبانی و داغ شدم که حس می کردم خون با شدت بیشتری تو رگهام جریان پیدا کرده. همه ی قدرتم و جمع کردم و بدون توجه به درد زیادم دوییدم سمت تیر و تخته ها و آباژور و تو مشتم گرفتم و برگشتم پیش آرمین و با همه ی قدرتم کوبوندمش تو کمر یکی از پسرها.

romangram.com | @romangram_com