#لالایی_بیداری_پارت_307

تند دستم و کشیدم به بینیم که حداقل کتک خوردم آبروم نره اما لامصب یه ذره دو ذره نبود که. با اینکه بد جوری تو صورتم زده بود اما نمی خواستم ضعف نشون بدم. بدتر اخم کردم و تیز خیره شدم به این غول بیابونی.
درگیر آبریزش بینیم بودم که پسر گندهه سر فحش و کشید بهم و با هر قدم پر حرصی که به سمتم میومد یه چیزی بارم می کرد.
پسره: دختره ی عوضی آشغال من و میزنی؟ از مادر زاده نشده که یه ضعیفه بتونه دست روم بلند کنه.
پوزخندی زدم و با اعتماد به نفس گفتم: فعلاً که دست روت بلند کردم مجبورتم کردم جلوم سر خم کنی.
کفری داد پر حرصی کشید و بعد...
حس کردم نفسم بالا نمیاد. چشمهام سیاهی می رفت و پهلوم به شدت تیر می کشید.
بی حال شده بودم اما نمی خواستم کم بیارم. این آشغالا خودم و داداشم و زده بودن باید خدمتشون می رسیدم. به زور دستهام و گذاشتم رو زمین که از جام بلند شم که لگد دوم هم خورد به همون قسمت پهلوم. بی حال ولو شدم رو زمین.
صدای داد بلندی همراه گاز موتور...
چشمهای بی حال نیمه بازم خیره شد به کسی که خیلی آشنا بود حتی با کلاه کاسکت مشکی که روی سرش بود.
از رو همون موتور لگدی به پسره ی قلدر زد که پرتش کرد یه طرف.

romangram.com | @romangram_com