#لالایی_بیداری_پارت_305
کماکان دنبال یه جسم سنگین بودم و پسره هم خوشگل صدام می کرد و من مونده بودم با لگد بزنمش بهتر جواب می گیرم یا با مشت. اما خودم گاز و مو کشی و ترجیح می دادم. را دست تر بود.
برای یک لحظه چشمم خورد به چند تا تیر و تخته و یه آباژوره نصفه نابود که کنار در یه خونه ای گذاشته بودن. نور امیدی برام روشن شد اما با دیدن پسره جلوی خودم باید دسترسی به اون تیر تخته رو به بعد موکول می کردم.
پسره که جلوم سینه به سینه ایستاده بود و از بالا بهم نگاه می کرد به شدت حس کوتوله ی کوچولو بودن و بهم القا می کرد.
دست به کمر شد و از بالا نگام کرد و گفت: حالا می خوای چی کار کنی؟
خونسرد سر بلند کردم و چپکی نگاش کردم. از این آدمهای قلدر از خود راضی متنفر بودم. واقعاً ادب کردن می خواستن.
مخصوصاً اون لبخند مشمئز کننده اشون حالم و بهم میزد.
یکم نگاش کردم و با سردترین صدام گفتم: برو کنار.
پوزخند پر صدایی زد که باعث شد دستم خود به خود حرکت کنه. بدون کوچیکترین تغییر وضعیتی دستم مثل یه پتک مشت شد و بی هوا کوبیده شد به شکم عضلانی این غول و البته کمی شاید پایین تر و چون بی هوا بود کار خودش و کرد و غافلگیر شد.
دستش و گذاشت رو شکمش و یه آخی گفت و کمی خم شد.
بی تفاوت و یخ از کنارش رد شدم و آروم گفتم: من که گفتم برو کنار.
romangram.com | @romangram_com