#لالایی_بیداری_پارت_303

شالِ باز شده امو با دست سفت گرفتم تا نیافته. با عجله از خیابون رد شدم. تو این شب و خلوتی چند تا ماشینی که با سرعت تو خیابون حرکت می کردن با دیدنم دستشون و یه سره رو بوق گذاشتن و مطمئنم روحمو یه سره با الفاظ زیبا مزین کردن.
دوییدم سمت خیابون جایی که شهرام آدرس داده بود. طفلی انقدر ترسیده بود که خودش نیومد.
یه سر و صدای ضعیفی به گوش می رسید.
پیچیدم تو کوچه ی عریض.
تو نور کم چراغ سر کوچه چند تا پسر گنده رو دیدم که افتاده بودن رو سر یکی و میزدنش. اون بدبختم کتک خورش خوب بود منتها نمیفهمیدم چرا عوض خفه شدن یا در رفتن عربده میزد و خط و نشون میکشید و اونای دیگه رو بدتر جَری می کرد تا بیشتر بزننش.
الهــــــــــــــی آرمین بدبخت تو دست و پای این غول بیابونیا بود.
ایستادم. از همون جا نعره ای کشیدم که برای یک لحظه متوقفشون کرد.
من: ولش کنید، بدبخت و کشتید کثافتا...
یکی از پسرا گفت: مثلاً ولش نکنیم چی میشه؟ باید این بچه پررو رو ادب کنیم.
اونو که خودمم میدونم پرروئه ولی داداش منو غیر خودمون کسی حق نداره بزنه.

romangram.com | @romangram_com