#لالایی_بیداری_پارت_302
و.... در نهایت... آرامش.....
مانتومو تو پله ها تنم کردم و دوییدم تو کوچه. به چپ و راست نگاهی انداختم و بی توجه به چند تا عابری که این وقت شب بیرون بودن با قدرت دوییدم سمت سر خیابون.
شهرام گفت آرمین کجاست؟
صدای شهرام تو سرم پیچید.
شهرام: آرام خانم آرمین یه کوچه بالا تر اون سمت خیابون داره با چند تا پسر بزرگتر از خودش دعوا میکنه آدم های خطرناکین تنهایی از پسشون بر نمیاد کوتاهم نمیاد.
یعنی این پسر نمیزاره یه روز نسبتاً خوب داشته باشیم. سه هفته ای از دعواش با بابا و اون افتضاح می گذره. این چند وقت یکم آرومتر شده بود کمتر بحث می کرد کمتر به پر و پای این و اون می پیچید.
خاک تو سرم که فکر می کردم این پسر می تونه آروم بگیره. چه خیال خامی. سر اون پر باده حالا حالا ها هم خالی نمیشه.
یه امروز که تعطیل بودم گفتم با بچه ها میشینیم و قشنگ می تونم از جفنگیات شراره و مینا لذت ببرم.
لذت برای من کوفته، حرامه.
romangram.com | @romangram_com