#لالایی_بیداری_پارت_301

بی اختیار یه لبخند ریز زدم.
سرم و انداختم پایین و رفتم تو اتاق بابا. کمکش کردم و اومدیم بیرون. آیدین با ماشین باباش اومده بود. با همون هم برگشتیم خونه.
آیدین جلوی در خونه امون از ما خداحافظی کرد و بابا هم کلی ازش تشکر کرد.
تو خونه دوباره فیلم هندیها شروع شد. اعصابم و بهم ریخته بودن.
از بین جیغ و داد و گریه زاری السا و افروز و مامان، بابا رو رد کردم و بردمش تو اتاقش تا استراحت کنه.
آرمین برگشته بود خونه. درسته که با پررویی به همه نگاه میکرد انگار طلبکاره اما میشد تو چشمهاش نگرانی و دید. یه گوشه ایستاده بود و به بابا نگاه میکرد.
افروزم یه ریز متهمش میکرد.
دختره ی خنگ نمیفهمه با این حرفهاش بدتر جَریش میکنه. اینا رو به منم میگفتن من عصبی تر و مصّرتر میشدم.
داغون تر از اون بودم که بشینم پای دعوای خانوادگی. رفتم تو اتاق و لباسهام و عوض کردم و ولو شدم رو تخت.
گوشیم و در آوردم. هندزفریم و زدم بهش و تو سرم پر شد از صدای موسیقی سنتی.

romangram.com | @romangram_com