#لالایی_بیداری_پارت_300
آیدین: هنوز نفهمیدم چرا تو؟
دوباره دست به سینه شدم و تکیه ام و دادم به دیوار و چشمهام و بستم.
آروم گفتم: انقدر سوال نپرس، اگه مجبور باشی یاد میگیری که قوی باشی. بالاخره تو هر خونه ای یکی باید باشه که بقیه بهش تکیه کنن. افروز که نیست، السا هم قدرتش و گذاشته برای پژمان، آرمینم زور نشون میده. این پیر مرد و پیرزن باید دلشون به یکی گرم باشه که به وقت نیاز بدون اینکه خودش و ببازه بتونه از پس کارها بر بیاد یا نه؟
آیدین: و اخمت؟
من: اون آدمم باید یه چیزی داشته باشه که خودش و آروم کنه و قوی نشون بده.
و سکوت....
دیگه سوالی نپرسید. سعی میکردم تو تاریکی پشت پلکهام آرامش بگیرم اما صدای بیمارستان و پیج پرستارها و دکترها نمیزاشت.
یه نیم ساعتی گذشت تا شراره اومد و گفت همه چیز مرتبه و میتونیم بابا رو ببریم خونه.
بالاخره بعد یک ساعت پر استرس تونستم نفسم و از سر آسودگی بدم بیرون.
آیدین نگام کرد. یه لبخند کوچیک گوشه ی لبش بود با یه نگاه آروم.
romangram.com | @romangram_com