#لالایی_بیداری_پارت_298

دست به سینه تکیه دادم به پشتی صندلی و سرم و چسبوندم به دیوار. بدون اینکه اخمام و باز کنم چشمهام و بستم.
آروم نبودم، استرس داشتم. قلبم داشت از نگرانی از تو سینه ام در میومد، همه ی اینا باعث میشد گره ی روی پیشونیم بیشتر بشه.
آیدین: میشه بپرسم الان چرا همچین اخمیکردی؟
صداش از رو به رو میومد. بی حوصله تلخ گفتم: قهوه و کیکم تموم شده.
صدای خنده ی آرومش و شنیدم. بد حرف زده بودم، اونم بعد این همه لطفی که امروز بهم کرده بود. دست خودم نبود عصبی بودم.
صندلی تکونی خورد، صداش و از کنارم شنیدم.
آیدین: یعنی باید برم قهوه و کیک بگیرم تا جواب بدی؟
لبم و گاز گرفتم. تکیه ام و از دیوار گرفتم و چشمهام و باز کردم. نباید بی ادب باشم.
برای آروم کردن خودم دوباره پناه بردم به دسته موی کنار گوشم و با حرص پیچوندمش دور انگشتام. بعد چند دور پیچش آرومتر شدم.
بدون اینکه سرم و بلند کنم گفتم: این بار برای آرامشه.

romangram.com | @romangram_com