#لالایی_بیداری_پارت_297

زیر ابرومو خاروندم و بی حوصله گفتم: میرم حسابداری.
آیدین: نمی خواد بزار من برم حساب کنم. بده فیش و ...
اخمام بیشتر رفت تو هم. خشک گفتم: خودم میتونم.
بدون اینکه دیگه نگاش کنم رامو کشیدم و رفتم. یه وقتهایی یه کارهای کوچیکی برای مشغول کردن فکر آدم خیلی کاربردیه.
کارهای مالیش 10 دقیقه ای طول کشید. آرومتر شده بودم. برگشتم پیش بابا. کارش هنوز تموم نشده بود. آیدین رو به روی در اتاق به دیوار تکیه داده بود. رفتم نشستم روی صندلی کنار دیوار روبه روی آیدین.
موبایلم زنگ خورد. السا بود، جواب دادم.
نمیفهمیدم چی میگه فقط داشت گریه میکرد و به آرمین بد میگفت.
پژمان گوشی و ازش گرفت و پرسید: کجام و چی شده؟
مختصر براش گفتم. میخواست بیاد که گفتم: نه لازم نیست. بمون خونه پیش مامان و السا. تونستی آرمینم پیدا کن. الان داغه دیوونه نشه یه بلایی سر خودش بیاره.
بعد سفارشا تلفن و قطع کردم. اعصاب گریه های م*س*تمر السا رو دیگه نداشتم.

romangram.com | @romangram_com