#لالایی_بیداری_پارت_296

چند تا پرستار و دکتر با هم میریزن تو اتاق. سیم و دستگاهیه که رو بدنشه...
وحشت زده دهن باز می مونم.
یکی هولم میده بیرون از اتاق و در و روم میبنده.


بالاخره بعد عمری رسیدیم بیمارستان. زنگ زدم شراره اومد. بابا رو بردن تو اورژانش تا کارهاش و انجام بدن و نوار قلب ازش بگیرن. وقتی دیدم دارن رو سینه ی بابا سیم میچسبونن از اتاق اومدم بیرون. سپردمش دست شراره، نمیتونستم ببینم، طاقتش و نداشتم. باید یه جورایی خودم و آروم میکردم. رفتم دنبال کارهای حسابداریش و وایز پول.
چند قدم برداشتم که آیدین اومد جلوم. تازه رسیده بود.
آیدین: چی شد؟
دستی به صورتم کشیدم و گفتم: بردنش اورژانس.
نگاهی بهم انداخت و گفت: کجا میری؟

romangram.com | @romangram_com