#لالایی_بیداری_پارت_294
چشمهام و بستم و باز کردم تا بغض توش از بین بره. دوباره شدم همون آرام سرخوش. همون آرام پر انرژی که تو تموم این مدت هر روز سر ساعت اومد بیمارستان و با صدای پاشنه های کفشش سکوت و شکست و پر امید با روحیه وارد این اتاق شد و حرف زد.
حرف زد برای یه جفت چشمهای بسته. برای گوشی که همیشه برای همه ی درد و دلهاش شنوا بوده.
من: ببینم آدم بی معرفت نمی خوای خبری از اهل آبادی بگیری؟ دلت براشون تنگ نشده؟ ( آرومتر گفتم) ولی دل همه برات تنگ شده. همه سلام رسوندن.
دستی به صورتش میکشم منتظر میمونم پشت اون پلکهای بسته. برای هزارمین بار توی این مدت نا امید از جام بلند میشم. میرم سمت یخچال و یه آب پرتغال برمی دارم.
لبخند عمیقی میزنم و با هیجان میگم: اگه بدونی مهرانه داره مامان میشه باید بیای و ببینی. از هر طرف داره رشد میکنه مثل چی میخوره. جدیداً به من نگاه می کنه میگه کوفتت بشه.
نگاش می کنم. یه لبخند شرمنده میزنم و آرومتر میگم: خیلی بده که من دلم خنک میشه؟ بدجنس میشم اگه دعا کنم همه حامله بشن و چاق بشن و بعد خودشونو بکشن برای لاغری تا بفهمن من چی میکشیدم؟
شونه ای بالا می ندازم و میگم: ولی من دلم خنک میشه.
دوباره خیره میشم بهش. چقدر بی تفاوت به حضورم به وجودم دراز کشیده و چشمهاش و بسته.
گوشه ی لبم از بغض می لرزه. سرم و کج می کنم و با یه آه پر سوز پر حسرت نگاش می کنم.
جلو میرم میرسم کنار تختش همهی حسم و تو نگاهم میریزم و اشعه می کنم و می پاشم رو صورتش شاید که بفهمه. چشمهام و می بندم لبهام و جمع می کنم تو دهنم.
romangram.com | @romangram_com