#لالایی_بیداری_پارت_293
رو به مامان که میرفت حاضر شه بیاد بیمارستان کردم و گفتم: مامان جان شما اینجا بمون سعی کن آروم باشی. گوشی هم دستت نگیری شهر و خبر کنیا فقط اگه السا اینا اومدن بهشون بگو بیمارستان رفتیم ولی جوری نگو که نگران بشن.
مامان به زور میخواست بیاد که نذاشتم. سپردمش دست مژگان خانم.
آیدین: بزارید من همراه آمبولانس برم.
با اخم جدی گفتم: نه خودم میرم ممنون.
سوار آمبولانس شدم و راه افتادیم. بابا ریز ریز ناله میکرد. سرم درد میگرفت. نمیدونم چقدر تو راه بودیم اما به نظرم خیلی طول کشید.
صدای ناله های بابا با ضربات نبضی سرم با هم قاطی شده بود.
نمیتونستم بابا رو این جوری ببینم. باباها که مریض نمیشن، ناله نمیکنن.
خدا بگم آرومین و چی کار کنه؟ به قول عزیز که خدا علاقلش ( عاقل ) کنه. نمیشه ناله و نفرین پشتش انداخت چون اول و آخر، دودش تو چشم خودمون میره. خدایا به راه راست هدایتش کن. یه کاریم بکن ماها تو آرامش زندگی کنیم.
خدایا .... فقط تو می تونی زندگیمون و آروم کنی تا تو آرامش زندگی کنیم...... بی استرس....
***************
romangram.com | @romangram_com