#لالایی_بیداری_پارت_292
دوییدم سمت تلفن و سریع شماره ی اورژانس و گرفتم. آدرس دادم و تلفن و قطع کردم. دوباره شماره ی شراره و گرفتم با هول ازش پرسیدم کجاست و اون گفت بیمارستانه. مختصر بهش گفتم بابا حالش بد شده و داریم میاریمش بیمارستان.
برگشتم سمت بابا. آیدین لیوان آب به دست کنار بابا نشسته بود و سعی میکرد آب و به خوردش بده.
سرش و بلند کرد و نگاه ثابتی بهم انداخت. این کی اومده بود تو؟
چشم ازش برداشتم و دوباره زانو زدم کنار بابا.
مامان مدام ناله میکرد و به زمین و زمان و آرمین بد و بیراه میگفت و گله میکرد. آیدین رفت تو کوچه منتظر آمبلانس بمونه تا وقتی اومد سریع بیارتشون بالا. حدود یک ربع بعد آمبولانس رسید. یکم دیگه دیر میکرد مرده و زنده اشونو تو دلم پیوند میدادم.
تا اونا بابا رو معاینه کنن رفتم تو اتاق و از توی کشوم یه مقدار پولی که همیشه برای موارد اضطراری نگه میداشتم و برداشتم. زیاد نبود تو کارتم پول داشتم.
قلبم تو دهنم بود اما گلگی کردن مامان میرفت رو اعصابم. چرا ساکت نمیشد؟
اخمهام بیشتر رفت تو هم. نفهمیدم مامانِ آیدین از کجا پیداش شد که سعی میکرد مامان و آروم کنه. خدا خیرش بده حداقل مامان و از تو دست و پا بر میداشت.
دکتر بابا رو معاینه کرد و فشارش و گرفت و همون جا بهش یه آمپول فشار زد که فشارش و بیاره پایین. ظاهراً فشارش خیلی بالا بود. یه قرص زیر زبونی هم براش گذاشتن.
برای چکاپ قلبش باید می رفتیم بیمارستان. بابا رو روی برانکارد خوابوندن و بردنش تو آمبولانس.
romangram.com | @romangram_com