#لالایی_بیداری_پارت_289
یعنی انقدر افتضاح شده بودم؟
آیدین: خانم نمیای؟
نگاش کردم. با سر اشاره کرد.
خواستم از رو جوب رد شم اما جوبش خیلی عریض و عمیق بود. هی از این ور رفتم، از اون ور رفتم دیدم نمیشه که رد بشم. اگه یه کتونی پام بود یه چیزی، میشد ریسک کرد اما با این کفشا میترسیدم بدتر پام پیچ بخوره پرت شم تو اعماق جوبی که داشت پر آب و لبریز میشد.
آیدین: پس چرا نمیای؟
داشت حرص میخورد. ابروهام م*س*تأصل چسبید بهم و با دندونای رو هم فشرده سعی کردم نامحسوس حرف بزنم.
من: جوبش عمیقه.
چشماش و برام گردوند و اومد سمتم و بازوم و چسبید و با یه حرکت کشیدم اون سمت جوب و بدون اینکه بازوم و ول کنه رو به دختر، پسره تشکر کرد و من و انداخت تو ماشین.
بی شعور انگار گوسفند پرت کرد صندوق عقب.
خواست سوار بشه که یه صدای ظریفی گفت: آیدین....
romangram.com | @romangram_com