#لالایی_بیداری_پارت_288


یعنی با اون کفشهای پاشه دار مثل اردک دنبال این پسره میرفتم مخصوصاً که مسیر یکم سر پایینی بود و خیس، حس میکردم با هر قدم سرعتم زیاد میشه مثل ماشینی که بهش گاز بدی، هر آن منتظر بودم ترمز ببرم. وسطای سر پایینی بودیم که آسمونم باهامون شوخیش گرفت همچین رعد و برقی شد و یهو آسمون تپید.
بارونی بودا. شلنگ وا کرده بودن. همچین سرعتم گرفته بود.
یعنی خدا میخواست همین یه ذره مویی هم که ما در امان نگه داشته بودیم و خراب کنه. یعنی خوشگل کردن و به خود رسیدن به من یکی نیومده خدا هم اعلام کرده بود.
بالاخره رسیدیم به خیابون اصلی و میتونستیم ماشین بگیریم. چشمم خورد به دختر و پسری که قبل ما کنار خیابون رسیده بودن و از قضا یه ماشینم جلوی پاشون ایستاده بود.
تا پسره بره در و باز کنه آیدین پرید و در و باز کرد و رو به پسره گفت: داداش شرمنده اگه اجازه بدین ما این ماشین و بگیریم میخوایم بریم عروسی بارون گرفته خانومم تیپش بهم خورده حالا داستان داریم.
من شوکه تو جام اون سمت جوب ایستاد.
ما میخوایم بریم عروسی؟ من خانمم؟
دختر، پسره هر دو همزمان برگشتن و با دیدن تیپ و قیافه ی من دختره ناراحت یه آخی گفت و رو به پسره گفت: مهرداد بزار اینا با ماشین برن بیچاره خانمش داغون شد که.
یه نگاه به سرتا پای خودم کردم.

romangram.com | @romangram_com