#لالایی_بیداری_پارت_286
نمیدونستم چه جوری خجالت بکشم. خاک تو سرم با این شانس مزخرفم. همین مونده بود که اینم بهم بگه چاق.
یه بار من یه لباس از السا گرفتما ببین چه بی حیثیتم کرد. میگم چقدر لباسه قشنگه نگو سلیقهی این بوده نه پژمان کج سلیقه با اون همسریابیش.
ولی خدا رو صد هزار مرتبه شکر که پژمان از بچگی عاشق السا شد وگرنه این دختره رو بیخ ریش کی میبستیم ما؟
سیر خنده که شد آروم گرفت. خودش و کشید جلو و آروم گفت: ولی آبی خیلی بهت میاد.
شوکه شدم. حتی فرصت نکردم چیزی بگم چون از جاش بلند شد. اصلاً تو این جور مواقع باید چیزی گفت؟
آیدین رفت حساب کرد و تا قبل اینکه برگرده با وجود شوکه بودن سعی کردم بقیه ی کیکم و بخورم که حیف و میل نشه.
آیدین: بریم؟
سری تکون دادم و از جام بلند شدم و گفتم: بریم.
از در که بیرون اومدیم با دیدن شر شر بارون دهنم باز موند. ما فقط تو کافه بودیم نمرده بودیم که، پس چرا صدای بارون و نشنیدم؟
یه نگاه زیر چشمی به آیدین انداختم. یعنی انقدر حواسم پرت شده بود؟ حالا چه جوری برم خونه؟
romangram.com | @romangram_com