#لالایی_بیداری_پارت_285

یه قاشق، دو قاشق، سه قاشق، دیگه فنجون فسقلی جا نداشت شکر بریزم توش.
سریع تند تند همش زدم و دوباره بردمش دم دهنم.
اَه چقدر کوفته. انقده دوست داشتم اون یه قلوپی که تو دهنم بود و تف میکردم تو فنجون اما نمیشد این پسره داشت چشمام و در میاورد.
دوباره اخم کردم که باعث شد لبخند بزنه. سرش و به چپ و راست تکون داد.
یه لحظه موندم. نفهمیدم فکر تو ذهن منو خونده بود که سر تکون داد که یعنی تف نکن یا از مدل جمع شدگی صورت من این حرکت و رفت که بگه تو که نمیتونی نخورش.
بی خیال قهوه، من که پولش و نمیدم.
به زور قهوه رو خوردم و برای از بین بردن مزه ی تلخش نصف کیک و ریز ریز اما تند تند فرو کردم تو دهنم...
زیر چشمینگاش کردم. دست به سینه تکیه داده بود به پشتی صندلی و با یه لبخند کج داشت وارسیم میکرد. زیر این جور نگاه ها معذب بودم.
آیدین: فکر میکردم پژمان این لباس و برای السا میخواست. میدونستم برای شماست یکم گشاد تر میخریدم.
رنگم یهو پرید. هول شدم. سیستمم بهم ریخت با چشمهای گرد اخم کردم و همزمان چشم غره رفتم. خودم حس کردم خیلی ترسناک شدم اما این پسره لبخند عمیقی زد و یهو پق زد زیر خنده.

romangram.com | @romangram_com