#لالایی_بیداری_پارت_284

دقیق نگاش کردم و با همون لبخندم گفتم: شما خودت به اینایی که گفتی میخندی؟ اصلاً مگه دنیا و زندگی چیزی برامون گذاشتن که بتونیم بهش بخندیم؟
یه بچگی داشتیم که رفت. یه درس و دانشگاه و دوستای دانشگاه بود که تموم شد. یه امید به رشته ی مورد علاقه و کار بود که فنا شد. یه کار پر درآمد میخواستیم که نداریم. یه کسی برای تنهاییا ( سری تکون دادم) اونم نیست. حالا میشه بگی به چی باید بخندیم؟
دقیق نگام کرد. زل زد تو چشمهام.
از توی این چشمها چی میخوای در بیاری؟ یه عمره خودم تو آینه نگاشون میکنم هیچی توشون نیست.
یکم نگاش کردم اما نتونستم بفهمم نگاهش چه معنی داره. انگار رفته بود تو بحر حرفهام. شاید بهم نگاه میکرد اما حواسش بهم نبود.


سرمو انداختم پایین. نگاهم رفت به اسپرسوی تلخ. گاهی زندگیمون مثل این قهوه میشه بدبختی اینه که نمیتونی با هیچ دستمالی دهنت و پاک کنی که ته مونده هاشم از بین ببره.
زیر چشمی به آیدین نگاه کردم. هنوز زوم چشمهام بود.
سعی کردم خیره بشم بهش که نگاهش و از صورتم نگیره از اون طرف آروم دستم و بردم سمت ظرف شکر و کشیدمش جلوی خودم.

romangram.com | @romangram_com