#لالایی_بیداری_پارت_282

سرمو بلند کردم. آیدین داشت برو بر نگام میکرد. بی تربیت نمیفهمه موقع غذا خوردن نباید تو حلق کسی نگاه کنه.
انقدر با چشم غره نگاش کردم تا از رو رفت و سرش و انداخت پایین و به قهوه اش نگاه کرد. از اون که مطمئن شدم سریع دست بردم سمت دستمال های روی میز و چند تا از توشون برداشتم تند بردم سمت دهنم و زبونم و یکم در آوردم و آروم جوری که کسی متوجه نشه دستمال و ریز ریز کشیدم به زبونم که دونه های قهوه ی بد مزه ی مونده رو زبونم پاک بشن.
کثافتا چه بدم هستن. اه اه حالم بهم خورد. قربون قهوه های خودمون برم که یه قاشقش و میریزی تو یه لیوان گنده آب و با کلی شکر درستش میکنیم. انقدرم خوش مزه است که نگو. مجانی هم هست.
سرمو بلند کردم دیدم آیدین داره با یه لبخند نصفه نگام میکنه.
بهش اخم کردم که باعث شد لبخندش عمیق تر بشه و با کنایه ابرو انداخت بالا و گفت: که اخم نمیکنی.
وا دادم. نمیتونستم دیگه بگم اهل اخم نیستم. تلاش برای خوش اخلاق نشون دادن دیگه فایده نداشت. دست از انکار برداشتم.
جدی نگاش کردم و گفتم: چرا اخم میکنم. اونم خیلی زیاد.
یه ابروشو داد بالا و گفت: میشه بپرسم چرا؟
نفس عمیقی کشیدم و سرمو چرخوندم. دوباره نگاش کردم.
من: چون یه جور دفاعه. محافظته.

romangram.com | @romangram_com