#لالایی_بیداری_پارت_281
جدی و با اخم نگاش کردم.
تکیه اش و از صندلی برداشت و یه دستش و کج گذاشت رو میز. همون جور که نگام میکرد یکی از فنجونای اسپرسو رو روی میز کشید و گذاشت جلوم. کیکم همین طور.
فنجون بعدی و گذاشت جلوی خودش. یه قاشق شکر ریخت توش و همش زد و برش داشت و آروم مزه مزه اش کرد و یه قلوپ ازش خورد.
فنجون و گذاشت رو میز و بی هوا گفت: چرا همیشه اخم میکنی؟
شوکه اخمام باز و چشمهام گرد شد.
یکمم بهم بر خورده بود. بی تربیت بهم میگه اخمو. فضول کچل.
ابروهام و بردم بالا و تا جایی که ممکن بود سعی کردم اخمیدر کار نباشه. همون جور که با جدیت تلاش میکردم ابروهام تو هم گره نخوره گفتم: من اخم نمیکنم.
سعی کردم خودمو نسبت به حرفش بی تفاوت نشون بدم. به تقلید ازش یه قاشق شکر تو قهوه ام ریختم و همش زدم و فنجون و بردم به لبم.
تا مزه ی قهوه رفت تو دهنم چشمهام زد بیرون و تک سرفه ای کردم.
این قهوه بود یا زهر هلاهل. چرا انقدر تلخ بود؟
romangram.com | @romangram_com