#لالایی_بیداری_پارت_279

دنبال راه حل می گشتم. با خودم آروم گفتم: یا جد سادات یعنی ممکنه کارت خون داشته باشن؟ یعنی ممکنه کار کنه؟ 5 تا شمع نظر سید روستای عزیز اینا می کنم حداقل برای ظرف شستن بهم دستکش بدن من به مایع ظرفشویی حساسیت دارم.
با صدای خنده ی بلندی مثل جن زده ها از جام پریدم و بهت زده به پسر مو قشنگی که رو صندلی جلوم نشسته بود خیره شدم.
ای زهر بگیری ترسیدم.
هـــــــــــــــی .... الهی آرام بمیره این از کی اینجا نشسته؟
با التماس نگاش می کردم. یعنی ممکنه نشنیده باشه؟ چی میشد همهی اون طلسم هایی که باهاشون سونیا رو می ترسوندم واقعیت داشتن و می تونستم با یه ورد و حرکت یه دست همه ی چرت و پرتایی که گفتم و از ذهن این بشر پاک می کردم.
چشمهام و ریز کردم و سعی کردم با تمرکز یه کاری کنم از ذهنش پاک شه. امتحان که میشه کرد.
خنده اش قطع شده بود و نگاهش خیره مونده بود رو من. این علامت خوبیه؟ یعنی تمرکز و فراموشیم داره کار می کنه؟ تلاشم جواب داد؟
آیدین: بشین مهمون من.
زرشک... بادم خوابید. شونه هام افتاد. نمیدونستم الان باید چه عکس العملی نشون بدم. بی اختیار اخم غلیظی کردم که باعث شد بین ابروهام خط بی افته.
آیدین دستی به پیشونیش کشید و موهاش و از رو صورتش کنار زد.

romangram.com | @romangram_com