#لالایی_بیداری_پارت_278

زیر چشمی نگاهشون کردم. پژمان با التماس به السا نگاه می کرد. با چشمهاش ازش می خواست بی خیال قول گرفتن بشه. با چشم حرف می زد اما زبونش به قول دادن وا نمیشد.
السا ناباور به پژمان نگاه کرد و با بهت گفت: قول نمیدی؟
پژمان فقط نگاش کرد. تو یه لحظه نفهمیدم چی شد که السا تو یک ثانیه آمپر چسبوند و پر حرص اما بی حرف با یه حرکت تند و تیز از جاش بلند شد و مثل جت رفت سمت خروجی و در برابر چشمای گیج و شوکه ی من پژمانم بلند شد و السا السا گویان دنبالش راه افتاد و از در بیرون رفت.
من بدبخت گیج و منگ به مسیر رفته اشون نگاه می کردم.
همون موقع گارسون اومد و سفارشای من و السا رو آورد و چید رو میز. با چشمهای گرد و بهت زده خیره مونده بودم به فنجونای کوچیک اسپرسو.
زمزمه وار و منگ گفتم: السا... السا...
یهو از جام بلند شدم و با صدای بلند السا رو صدا کردم.
من: الســـــــــــا ...
اونقدر عصبی و م*س*تأصل بودم که حواسم به حضور شخص دیگه ای نبود. با همه ی حرصم همراه بغض و ناله گفتم: ای بمیری دختر. من که بهت گفتم پول همرام نیست؟ خدا بگم چی کارت نکنه. من کوفت بخورم اسپرسو می خوام چی کار. آقا ما غلط کردیم بیا پس بگیرش.
با التماس به پیشخونی که گارسون بهش تکیه داده بود نگاه کردم.

romangram.com | @romangram_com